X
تبلیغات
رایتل

آیدای آب

دلگویه های تردید

« اسم نداشت»

چهارشنبه 4 آذر‌ماه سال 1394 01:32 نویسنده: من چاپ

 

 

درد* داشتم 

دردی که مثل هیچ دردی نبود : 

  

اسم نداشت

صدا نداشت 

رنگ نداشت 

ریا نداشت   

 

 

اگر کوچک بود اگر بزرگ، مال خودم بود 

هیچوقت فکر نکردم باید از خودم بِکَنَمش

هیچ وقت نخواستم از او فرار کنم 

هر وقت می ترسیدم  دیگر نباشد بیشتر به خودم می فشردمش 

رگ خوابش را بلد بودم 

مثلاً گریه می کردم   

شبیه مرد قصه ماه پیشانی،  به جای دردم نمک میزدم تا تازه بماند 

عین گلی که هر روز آب بدهی تا نخشکد  

از بس  گریه می کردم ، دردم نازپرورده ترین  درد دنیا بود 

 

عشق نبود. 

درد من از جنس معامله نبود   

عوض شد  

 

 از لحظه ای که فهمید همه چیز یک معامله است ، 

آرزوی مردن کرد

 یکباره  جایش را توی قلبم ، 

 به کادری مفلس در صفحه نیازمندی ها داد 

 از آن موقع هر روز که گذشت مثل یک دُمل چرکی شد  

هر روز زشت تر 

هر روز دردناک تر

آنقدر که شب ها نگذاشت بخوابم 

روزها نگذاشت نفس بکشم 

عصرها نگذاشت عصرانه بخورم

دیگر نگذاشت جوری که غم عالم را ببرد، بخندم

 

 

دردم ...  

درد خودم

درد عزیزم  

کاش می دانستم دقیقاً کجای قصه از من کَنده شد؟ و اصلاً بعد از آن به کجا رفت؟

 

*  یه نوشته دیگه به اسم "درد" دارم. جالب اینه که اون اسمش به خودش ربطی نداره.    اونم توی همین وبلاگ هست 

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.